سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
.
عزّتی والاتر از دانش نیست . [امام علی علیه السلام]
اظهر من الشمس
 
 RSS |خانه |ارتباط با من| درباره من|پارسی بلاگ
»» مسافر نبودم و نیستم در مشهدت

و باز هم از تو می نویسم و ...یا رئوف

(سفرنامه مشهد) 

پهن کرده ام فرش قرمز شوق بر دلم به هوای زیارت



آب و جارو به دست ،افتاده ام به جانش،برای عرض ارادت



چراغ وصل که روشن شد ز وصالت،مابقی شب ها روز شد به لطف نگاهت


ای نزدیک تر از جان و دلم ،گفته اند غریبی!لیک نزدیک میبینم تو را،از هر مادری مادری تر میبینم تو را


پله های عرش را ساخته اند خشت به خشت در حرمت

این یعنی:راه رسیدن به خدا آغاز میشود با کرمت


اذن دخول تو را از بهشت داده اند فرشته ها

همان وقت که جاری شد جنات تجری بر زیر چشم ها

دل آرام گرفت و آرام گرفت و آرام گرفت

همچو فقیر بر در خوانِ دل آرام ها

آمدم ای شاه به قصد نگاه

شاه تو باشی منم آن بی پناه


زائر تو،عطر حسین،گرد حرم...نور علی نور بود

شاه و گدا،لطف خدا،ذکر حسین محفل پر شور بود

محضر تو جان و دلم را ربود

جان چه کنم دل چه کنم محضر تو دار و ندار من است

پاک شد و آب شد و جاری ز الطاف حق
زائر تو تازه شود تازه ز هر ماه ِحی

ایوان طلا و چتر مهر او بر سر

آذین بسته ام دلم را با این همه لطف

مسافر نبودم و نیستم در مشهدت آقا
نشانه اش همین دلم،که آنجا کامل است و اینجا شکسته

ساعت به وقت مهربانی امام هشتم..........آذر94
نایب الزیاره بزرگواران بودم. 
     

اظهر(ر.غفاری)


 



نوشته های دیگران ()
نویسنده متن فوق: » روشن تر از خورشید ( یکشنبه 94/9/15 :: ساعت 9:3 عصر )

»» ردپای شهدا...

بسم رب الشهدا


اینجا دو کوهه...هوایش دلتنگی،یه چیزی شبیه غروب های جمعه...


گویا عطر اشک های به جا مانده از شهدا اینجا بیشتر به مشام میرسد...



 

 

 

 

هفت سینی از سایه ی سبز یاد شهیدان ،هنگام تحویل بهارِ فاطمی پهن کردیم


در حسینیه ی حاج همت ...


روضه ی مادر اولین عیدیِ متبرک شده ی شهدا بر چشم های شرمنده ی ما بود...




 

 

خواهرم امروز تنها چادرِ خاکیِ توست که هم قافیه با تن هایِ لاله گونِ شهدا در زیر این


تانک هاسرود زیبای آزادی را می سراید...


هنوز هم چشم  تانک های دشمن  حجاب تو را هدف گرفته تا مردان سرزمینت را خلع سلاح کند...





 

و اما فتح المبین...سکوت بود و سکوت...گوش هایم را تیز کرده بودم و دهان بسته...


تا شاید فریاد های روئیده در این خاک را بچشم و شادی شهدا پس از ذکر


نصر من الله و فتح الغریب را لمس کنم


 

 

 

شنیدنی بود دیدنی هایی که شهدا به استقبالش رفته بودند و دیدنی بود شنیدنی هایی که 


منتظرانِ مهدی فاطمه برایش جان دادند...اینکه ما مدعیان منتظر هستیم یک چیز است و


اینکه شهدا دوان دوان برای ظهور خون ریختند


تا انتهای مسیر چشمشان بر لبخند امام زمانشان بنشیند همه چیز...


اینکه می گویند جوینده یابنده است را باید در نگاهِ آخر شهدا معنا کرد...


در همین خاک ها پسر فاطمه را پیدا کردند


 

 

 

 

قدم گذاشتیم بر خاک ِ غریبِ شرهانی...گفتم غریب چون زائرانش اندک بودند و


خاکش گمنام..یکی از گمنام های همین خاک دو سال است که در محله ی ما آرمیده و بازدید دیداری بود


که در مراسم تشییعش داشتیم...سلام برادرِ گمنامم...


 

 

 

 

 

 

همین که پایت می رسد اینجا تمام مین های دلت خنثی می شود...


اصلا انگار شهدا وظیفه دارند دلت را تفحص کنند ...


آنقدر تراشت می دهند تا تندیسی سبز از روح پر تلاطمت بسازند ...


آرامت نمی کنند چون آرام نبودند...مردِ جنگ که آرام نمی شود.


دوست هم ندارند مهمانانشان آرام باشند دیوانه ات می کنند در اوج آسمان...


دیوانه ی پروازت می کنند...

 

 

 

 

 

محل زیر محل شهادت شهید آوینیست.


قلم نفس کم می آورد وقتی می خواهد درباره ی شهید اهل قلم آوینی بنویسد ...


قلم شهید می شود در توصیفش...


قلم به احترامش سکوت میکند تا جوهری از جنس نور ببارد بر سرِ این خاک...


(چه بارانی می بارید بر خاکِ فکه)


 

 

 

 

 

دراین قطعه از زمین جای زمین و آسمان عوض شده...


گویا زمینی اینجا آسمانی شده و در فرش خود عرشی به راه انداخته از پیکر پاک شهیدان...


 

 

 

 

 

 

رمل های فکه مثل دفتر خاطراتن...قدم که میگذارین اثری از شما بر رویش نقش می بندد ...


مثل یک تابلوی نقاشی که طرحش را شهدا کشیده اند ولی امضایش به نام همه ی رهروان است.


پایت که فرو می رود تکبرت میریزد و همراه با قدم دوم یک سبک بالی از ردِ پای شهدا


روی شانه هایت خود نمایی میکند.


ذکر یا زهرا اینجا بیشتر مهمان دلت می شود...نمی دانم چرا؟؟!!

 

 

 


 

کاش گم می شدم در فکه...کاش میان مفقود الاثر هایش پیدا می شدم


کاش گمگشده ی اثری از بی اثرانِ فاطمه میشدم...

 

 

 

 

 

 

زهرائی که بود زهرائی تر شده بود با خانه ای که خادمین در این خاک درست کرده بودند...


همه جا عطر فاطمی پیچیده بود...

 

 

 

 

 

به دنبال قبر مادر یک نفس دویدن و گم کردند نامشان را میان کوچه ها تا شدند شهید گمنام...

 

 

 

شنیده بودم وصف شهیدانی که نه در روضه و هیئت بلکه در مجلس قرآن خوانی


آنقدر گریه میکردند که...


اشک در روضه که جای خود داشت...اینجا فاصله ی ما با شما آشکار می شد...


زیر سایه ی قرآن، دست بر دامان اهل بیت  فرجامش بایدهم پرواز باشد

 

 

 

 

 

 

و اما هویزه ...کمی بیشتر به دلم چسبید و گوشه ای از دلم را صاحب شد...


شاید علتش یک مهمانی اختصاصی بود که در شب بارانی به ما هدیه دادند...


دلدادگی و دلبری هایش بیشتر...سکوتش کمتر...


صدای باران که بر مزارشان می خورد و سیاهی شب که


با اسمشان روشن شده بود نرم میکرد دلت را ...


صاف میکرد روحت را ...مثل یک دست نوازشی بود که دلداری ات می داد...


اصلا انگار شهدای اینجا همه مهربان بودند...


همه یکدست...بعد ها شنیدم که همه در زیر تانک ها یکدست شده بودند...


 

 

 

 

باران همسفر جدا نشدنی ما بود تا در طلائیه آب و خاک از سرمان بگذرد و گِلی شویم


گِلی شدن در طلائیه یعنی طلائی شدن در آسمان..


.طلائیه بغض داشت بغضی سخت شبیه سیم خاردارهایش...


باید در طلائیه بشکنی تا آرام شوی.


هر چند در میانِ شهدا خبری از آرامی نیست اینجا مجنون شدن حکمی قطعیست...

 

 

 

 

 

 

در طلائیه مجنون شدیم تا لیلایمان را در معراج شهدا میان کفن پوشانِ بی نام پیدا کنیم.


اینکه کسی را پیدا کنی که نامش را نمی دانی کمی عجیب است


اینکه او دلت را میان سیم خاردارهای ذهنت پیدا کند عجیبتر..


.اینجا آخر خط است باید پرواز با شهدا را در این سکو به پایان برسانی...


اینجا باید معراجی شوی باید دلت را گوشه ای از آسمانِ شهدا بگذاری و برگردی...اینجا باید سفید شده باشی


و نامت را بگذاری میان رنگ های دنیا


و بی نام تا معراج شهدا پرواز کنی...

 


 

 

 

 

 

یادتان نمی رود دعا کنید یادم نرود یادتان را


اظهر

 

 

 

 

 



نوشته های دیگران ()
نویسنده متن فوق: » روشن تر از خورشید ( یکشنبه 94/1/9 :: ساعت 10:37 عصر )

»» بهشتی ترین بهشت

 

 

بسم رب المعصومه


امام مهربانی ها را باید در چشمان ِ اشکبار آسمانی دید که شاهد نجواهای خواهری دلتنگ همپای او


می بارید


و زمینی که دلش می خواست هر چه زودتر تمام شود تا انتظار مسافری بی قرار به نقطه ی پایان برسد.


اما چه زود غزلِ انتظارش بی روی برادر نیمه تمام ماند


و قافیه ی زیارتش بر دلِ ردیف وصال ماند...


گویا فصلِ دیدار برادر فصلی نانوشته است در دفتر دخترانِ زهرا


که با قلمی سرخ به جان دادنِ برادری مقابل خواهر


یا خواهری در فراق برادر نوشته شده است...


گویا فدا شدنِ در راهِ ولایت سر مشقی فاطمیست  در دفتر عشق ِ دخترانِ فاطمه


و مسافری غریب شدن در راهِ حق رسمی دیرین در آئین ِ خواهران علوی...


دور مانده ای از برادر تا فاصله ی هفت آسمانی ما با عرش خدا زیر گنبدت تمام شود


و طعم بهشتی ترین بهشت در حرمت معنا شود...


اینکه قطره بارانی هدیه می دهی  به چشمانِ کویر زده ی زائرانت


اینکه دل ِ مرده ی بنده ای آب حیات می نوشد از بارگاهت


و دستانی که ناگفته سبب وصل می شود بین سائلی شب زده که مهمانش کرده ای به دریای نور


بیکرانِ ازلی


همه و همه از لطف بی انتهای معصومه ایست که شفیع شدن را از مادر پهلو شکسته اش به ارث برده


و میدانم روز محشر بدهکار خدایی می شوم که هر هفته نگاهِ پر نور شما را روزی منِ نا لایق کرده


و فرصت پرواز با عطری آسمانی را در جوار شما به بال های شکسته ام داده


ای کاش نه اندازه ی ظرفیت تمام شدنی ام بلکه به اندازه ی آسمان آسمان محبت تمام نشدنی برادرتان


همچو گره ای که دخیل شده به گوشه ای از ضریحِ شما،با شما بمانم و تمام شوم...ان شاءالله


اظهر

 

 



نوشته های دیگران ()
نویسنده متن فوق: » روشن تر از خورشید ( شنبه 93/11/11 :: ساعت 4:22 عصر )

»» پدر با عطر حسین آمد

 

 

 

بسم رب الحسین


 

 

پدر آمد


 

 

پدر باعطر سیب آمد


 

 

با پاهای متبرک شده به تربت کربلا


 

 

با چشمانِ روشن شده به عاشق ها ی راه


 

 

با کوله باری از روضه های دیده شده میانِ نهر های آب


 

 

پدر آمد


 

 

با عطر حبیب آمد


 

 

با عکس شش گوشه در گوشه ی چشمش


 

 

با لبیک های از جان برآمده زیر گنبد ِ آسمانی


 

 

با نگاه های مانده برشورِ کودکانِ موکب های نورانی


 

 

پدر آمد


 

 

با عطر حسین آمد


 

 

با دستانِ گره خورده به ضریح دستانِ عباسِ علی


 

 

با شعرهای جاری شده در دفتر دلش


 

 

با دعاهای آذین شده به ایوانِ طلای نجف


 

 

پدر آمد


 

 

ای کاش پدر سه ساله هم برمی گشت...


 

 

پی نوشت:الحمدالله که اربعین زائری میانِ زائرانت داشتیم


 

 

پی نوشت 2:منتظر اجابت دعای پدر برای زیارتت می مانم...


 

 

اظهر

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 



نوشته های دیگران ()
نویسنده متن فوق: » روشن تر از خورشید ( سه شنبه 93/9/25 :: ساعت 2:19 عصر )

»» آل یاسینِ خدا

 

 

 

بسم رب المهدی


پری سوخته در آسمان فراق...


لنگ لنگان می رسد به جمکران


می نشیند لبِ حوضی،بی قرار


تا ببیند نظری ، روی نازنین یار


رهگذر عطر حضوری آورد


به گمانم باز شده گره های انتظار


بی پناه و حیران...چون سه نقطه ای سرگردان


وصل می شود خط به خط


به جمله های بی پایان...


تا شیرین شود غزل غزل دوری


در شعر های بی مثال


کاش پیدا می شد گره ی هجر


در قافیه ای همچو شعر های وصال


اشک ریزان در پی یار...می شود همدم باد


می رسد بر سر کوه...شیشه ی تنهایی او


یک سبد پر ز دعا...هست دارائی او


قطره اشکی زیبا...هست آئینه ی او


ذکرهایش در قنوت...ساز مجنونی او


آل یاسینِ خدا...می شود لیلی او


تا به آنجا که شود خیس...چادر زهرائی او


بر سرش پهن شده لطف خدا... چون شده منتظر مهدی او


عرقِ شرم به پیشانی...که نشده زائر دیداری او


اظهر







 



نوشته های دیگران ()
نویسنده متن فوق: » روشن تر از خورشید ( چهارشنبه 93/9/12 :: ساعت 8:40 عصر )

»» هوای آمدنتان...

 

 

بسم رب المهدی


دلم هوایِ آمدنتان کرده


هوایِ یک دلِ سیر دعای فرج در آسمانِ نگاهتان


هوای ِعطر گل های نرگسِ تازه شده زیر بارانِ های دعای ندبه


هوای ِعهد های بسته شده با آواز بلبلانِ سحرگاه


هوایِ مستجاب شدنِ دعای مضطر های بی پناه با دعای مولایشان


هوایِ رسیدنِ به گوهرِ تابانِ امامت در شب های تاریکِ غیبت


هوایِ همدل شدن با الهی العفو های نیمه شبتان


هوای ِ تفسیر ِ سطر به سطرِ قرآنِ ناطقِ چشمهایتان


هوایِ جان دادن در روضه ی مادرتان


هوایِ گوشِ دل سپردن به حرفهایِ علی وارتان


هوایِ زیارتِ رویِ ماهتان و بوسه بر قدم های پر برکتتان


هواِیِ سلام بر حسین گفتن پشتِ سرتان روبرویِ شش گوشه


هواِیِ جرعه جرعه نور گرفتن از نماز های زهرائیِتان


هوای هجرت به خیمه ی تنهایی و خونِ دل خوردن بر غربتتان


هوایِ پرواز تا خودِ خدا با دعایِ خیرتان


دلم هوای ِ آمدنتان کرده ...


هوایِ یکبار دیدنتان...


اللهم عجل لولیک الفرج

اظهر

 



نوشته های دیگران ()
نویسنده متن فوق: » روشن تر از خورشید ( یکشنبه 93/8/18 :: ساعت 10:21 عصر )

»» سفیرانِ عشق

 

 

 

 

بسم رب الشهدا


مناجات شبانه ای داشتید غرق ز نور فاطمی


شیرین ترین دریای عشق قنوت بارانی شما بود


دست کشیدید از هوای آلوده ی دنیا پرستی و وضوی بندگی گرفتید


همچو سرو آزاده قامت نماز بستید و رها شدید سوی ِمهر ارحم الراحمین


دل بریدین و دل یار را بردین سوی خاک های غرق به خون...


خاک های آغشته ز اشک های عاشقی


هنگام رکوع همجو لاله ای واژگون می سوختین  در فراق معشوق


و عطر نفس هایتان جاری می شد در زیارت عاشورا


سپیدی روی ماه زینت محفلتان می شد و طلوع خورشید وقت جان نثاری بهر یار...


پرندگانِ آسمانی به انتظار می نشستند تا همراهی کنند لبیک یا حسین ِ شما را تا کربلا...


گاهی یاکریمی آرزوی پرواز در سجاده ی آسمانی شما را میکرد


وگاهی گلی پرپر می شد تا اللهم الرزقنایِ شهادتِ شما برآورده شود...


برایِ اهل آسمان سفیرانِ عشق بودین و برایِ اهلِ زمین تکه ای از آسمان


نگاهتان را روانه سازید به دلِ زمینی ما تا پرواز کند نفس های ما سوی ارباب...


شهدا التماس دعا


اظهر

 

 

 



نوشته های دیگران ()
نویسنده متن فوق: » روشن تر از خورشید ( شنبه 93/8/17 :: ساعت 7:51 عصر )

»» کاروانِ اشک...

 

 

 

 

بسم رب الحسین


کاروان اشک روانه می شود سوی دل


فروغ دیده ز جان می رود و


می نگارد قلم هم سوی پا برهنگان  کرب و بلا


می نگارد در دفتر عشق می رود و می شکند ز داغ حسین


سرگشته می شود و حیران در آسمانِ سرخ


آسمانِ سرخی که طوفانیست ز ناله های کودکان


عطش ابرهای تشنه امانِ زمین را می گیرد


قلم می رسد به کربلای حسین


همچو پری سبکبال سوقش می دهند سوی شش گوشه


شش گوشه ای که دیده نشده


فقط وصفش شنیده شده


باران می بارد...


التماس دعا


اظهر

 



نوشته های دیگران ()
نویسنده متن فوق: » روشن تر از خورشید ( یکشنبه 93/8/4 :: ساعت 5:33 عصر )

»» لیست کل یادداشت های این وبلاگ

مسافر نبودم و نیستم در مشهدت
ردپای شهدا...
بهشتی ترین بهشت
پدر با عطر حسین آمد
آل یاسینِ خدا
هوای آمدنتان...
سفیرانِ عشق
کاروانِ اشک...
[عناوین آرشیوشده]