سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ
چشمها پیش قراولان دلهایند . [امام علی علیه السلام]
اظهر من الشمس
 
 RSS |خانه |ارتباط با من| درباره من|پارسی بلاگ
»» نورچشمان علی کجا میروی...

بسم رب النور...


خانم جان سعی کردم توی این چند سال عمری که از خدا گرفتم هیچ وقت اسمتونو بدون حضرت به کار نبرم بیشتر میگفتم خانم...حالا حال دلم انقدر داغونه که

فقط ذکر یا زهرا آرومش میکنه...وقتی در خانه ی عشق را آتش زدند حضرت زهرا نسوخت،دل آقام علی سوخت...خانم جان کی شمارو از در تا بستر همراهی

کرد کاش دلم فرش زیر پایتان می شد،کاش روی چشمان من پا می گذاشتین...اشک چشمان علی شد مرهم زخم زهرا...وای چه کسی بعد شما شود مرهم دل

سوخته ی علی...چه کسی شود غم خوار حسن...چه کسی به حسین آب دهد...چه کسی کمر خمیده ی زینب را بلند کند...نور چشمان علی کجا میروی...عزیز

جان زینب کجا میروی...دلدار حسن کجا میروی...مادر تشنه لب کجا میروی...بعد تو علی تنها شود...با دلی خسته راهی صحرا شود...بعد تو حسن مسموم

شود...لحظه ی رفتن مشغول ذکر یا زهرا شود...بعد تو زینبت پیر شود...روی تله زینبیه زمین گیر شود...بعد تو حسین بی یار شود...سرش بالای نیزه نمایان

شود...بعد تو رقیه زهرا شود...علی اصغر اسماعیل بابا شود...یا زهرا




نوشته های دیگران ()
نویسنده متن فوق: » روشن تر از خورشید ( دوشنبه 91/1/28 :: ساعت 9:38 عصر )

»» گلزار

گلزار شهدا...من بودمو یه شهیدو...بعد من موندمویه شهید...رفته بود...اما یادش نگاهش خاطراتمون همهشون با منه،دلمو پیش فروشش کردم،فکر کنم ارزون خرید...اما امروز من بودمو همه ی شهدا...عجب ضیافتی بود...فکر کنم من انبار پیش اونا گمنام بودم...از خدا خواستم امشب که شب زیارتیه امام حسینه همشون مهمون آقا باشند.انشاالله...



نوشته های دیگران ()
نویسنده متن فوق: » روشن تر از خورشید ( پنج شنبه 91/1/24 :: ساعت 10:38 عصر )

»» شهادت حضرت زهرا(س)...

لطفا با وضو بخوانید..

بسم رب النور

یازهرا(س)...


عمر به ابوبکر گفت:چه مانعی داری که سراغ علی بفرستی تا بیعت کد،چرا که کسی جز او و این چهارنفر(سلمان،ابوذر،مقداد،زبیر)باقی نمانده،مگر آنکه بیعت کردند.ابوبکر گفت:چه کسی را سراغ او بفرستیم؟عمر گفت:قنفذ را میفرستیم.او مردی تندخو و غلیظ وخشن وازآزادشدگان است ونیز از طایفه ی بنی عدی بن کعب است.

ابوبکر قنفذ را نزد امیر المومنین (ع)فرستاد وعده ای کمک او نیز همراهش رفتند.او آمد تادرخانه ی حضرت واجازه ی ورودخواست،ولی حضرت به آنان اجازه نداد.اصحاب قنفذ به نزد ابوبکر و عمر برگشتند و گفتند:به ما اجازه داده نشد.عمرگفت:بروید،اگر به شما اجازه داد وارد شوید وگر نه بدون اجازه وارد شوید.

آنها آمدند واجازه خواستند.حضرت زهرا (س) فرمود(به شما اجازه نمی دهم بدون اجازه وارد خانه ی من شوید)همراهان اوبرگشتند ولی خود قنفذ ملعون آنجا ماند.آنان (به ابوبکروعمر)گفتند:فاطمه چنین گفت.وما از اینکه بدون اجازه وارد شویمخودداری کردیم.عمر عصبانی شد و گفت مارا با زنان چه کار است!

سپس به مردمی که اطرافش بودند دستور داد تا هیزم بیاورند.آنان هیزم برداشتند و خود عمر نیز همراه آنان هیزم برداشت وآنها را اطراف خانه ی حضرت علی و حضرت فاطمه و فرزتدانشان قرار دادند.سپس عمر ندا کرد:بخدا قسم ای علی باید خارج شوی و با خلیفه ی پیامبر بیعت کنی وگرنه خانه را با خودتان آتش می کشم.

حضرت زهرا فرمد:ای عمر ما را با تو چه کار است؟جواب داد:در را باز کن وگرنه خانه تان را به آتش می کشیم!فرمود:ای عمر از خدا نمی ترسی که به خانه ی من وارد می شوی؟ولی عمر ابا کر از اینکه برگردد.عمر آتش طلبیدوآنرادر خانه شعله ور ساخت وسپس در  رافشار داد و باز کرد و داخل شد.حضرت زهرا(س)در مقابل او درآمدو فریاد زد:یا ابتاه،یارسول الله!عمر شمشیر را در حالیکه در غلافش بود بلند کرد و به پهلوی حضرت زد.آنحضرت ناله کرد:یاابتاه!عمر تازیانه را بلند کرد و به بازوی آن حضرت زد.آنحضرت صدا زد:یا رسول الله،ابوبکر و عمر با بازماندگانت چه بدرفتاری کردند!

علی ناگهان از جا برخواست وگریبان عمر را گرفت و او را به شدت کشید وبرزمین زد وبر بینی و گردنش کوبید و خواست اورا بکشد.ولی سخن پیامبر و وصیتی را که به او کرده بود بیاد آورد و فرمود:ای پسر صهاک،قسم به آنکه محمد را به پیامبری مبعوث نمود،اگر نبود مقدری که از طرف خداوند گذشته و عهدی که پیامبر با من نموده است می دانستی که تو نمی توانی بهخانه ی من داخل شوی.

عمر فرستاد و کمک خواست.مردم همه آمدند.تا داخل خانه شدند،وامیرالمومنین هم سراغ شمشیرش رفت.قنفذ نزد ابوبکربرگشت در حالیکه می ترسید علی با شمشیر سراغش بیاید چرا که شجاعت و شدت عمل آنحضرت را می دانست.ابوبکر به قنفذگفت:برگرد اگر از خانه بیرون آمد(دست نگه دار )وگرنه در خانه اش به او هجوم بیاور و اگر مانع شد خانه را بر سرشان به آتش بکشید.

قنفذ ملعون آمد و با اصحابش بدون اجازه به خانه هجوم اوردند.علی سراغ شمشیرش رفت ولی آنان زودتر به طرف شمشیر آنحضرت رفتند و با عده ی زیادشان بر سر او ریختند.عده ای شمشیرها را بدست گرفتند و برآنحضرت حمله ورشدند .او را گرفتند و بر گردن او طنابی انداختن.

حضرت زهرا جلو در خانه،بین مردم و امیرالمومنین مانع شد.قنفذ ملعون با تازیانه به آنحضرت زد،به طوریکه وقتی حضرت ازدنیا می رفت در بازویش از زدن او اثری مثل دستبند بر جای مانده بود.خداوند قنفذ را و کسی را که او را فرستاده لعنت کند.

قنفذ که خدا او را لعنت کند؛حضرت فاطمه (س) را با تازیانه زد آن هنگام که خود را بین او و شوهرش قرار داد ،و عمر پیغان فرستاد که اگر حضرت فاطمه (س)بین تو و او مانع شد او را بزن.قنفذ او را به سمت چهارچوب در خانه اش کشانید و در را فشار داد بطوری که استخوانی از پهلویش شکست و جنینی سقط کرد،وهمچنان در بستر بود تا در اثر همان شهید شد.

یازهرا(س)...

برگرفته از کتاب اسرار آل محمد(کتابی که در خانه ی هر شیعه ای باید باشد)




نوشته های دیگران ()
نویسنده متن فوق: » روشن تر از خورشید ( جمعه 91/1/4 :: ساعت 10:36 صبح )

»» لیست کل یادداشت های این وبلاگ

قلب صبور
به میزبانی مهربانی
سفرنامه ی اربعین
غروب دو خورشید
مسافر کربلا شدم، حلالم کنید.
مسافر نبودم و نیستم در مشهدت
ردپای شهدا...
بهشتی ترین بهشت
پدر با عطر حسین آمد
آل یاسینِ خدا
هوای آمدنتان...
[عناوین آرشیوشده]