سفارش تبلیغ
طراحی وب هاست ایران
[ و جابر پسر عبد اللّه انصارى را فرمود : ] جابر دنیا به چهار چیز برپاست : دانایى که دانش خود را به کار برد ، و نادانى که از آموختن سرباز نزند و بخشنده‏اى که در بخشش خود بخل نکند ، و درویشى که آخرت خویش را به دنیاى خود نفروشد . پس اگر دانشمند دانش خود را تباه سازد نادان به آموختن نپردازد ، و اگر توانگر در بخشش خویش بخل ورزد درویش آخرتش را به دنیا در بازد . جابر آن که نعمت خدا بر او بسیار بود نیاز مردمان بدو بسیار بود . پس هر که در آن نعمتها براى خدا کار کند خدا نعمتها را براى وى پایدار کند . و آن که آن را چنانکه واجب است به مصرف نرساند ، نعمت او را ببرد و نیست گرداند . [نهج البلاغه]
اظهر من الشمس
 
 RSS |خانه |ارتباط با من| درباره من|پارسی بلاگ
»» گلزار شهدا با طعم آش رشته

بازم 5 شنبه شد بازم بعد از ظهر 5شنبه شد کوله بار گناهمو برداشتم رفتم...کجا؟کجا برم که سبک بشم،که به گناهانم نگاه نکنند...که مهمون دوستای آسمونیم بشم...فقط یه جا هست...گلزار شهدا...قدم گذاشتم تو گلزار چشمم خورد به چند تا عکس پرنده های آسمونی...چقدر سبک شدم ...گناه؟شرمندگی؟غم؟ناامیدی؟نه ...نه...همش از بین رفت...پرواز کردم...تو دلم گفتم شهدا انشا الله امشب مهمون آقا امام حسین باشید...روزی های خوب بخورید...بعد گفتم میشه امشب یه کاسه آش رشته مهمونم کنید؟یه خورده که رفتم جلوتر دیدم چند نفر دستشون کاسه ی آشه...رفتم جلو تموم شده بود...رفتم سر مزار چند تا از دوستام و ...دیدم یه جایی چند تا خانم داشتن آش میریختن توی کاسه لز کنارشون رد شدم اصلا تعارف نکردن...کلی نا امید که نه کم امید شدم...کارامو انجام دادم بعد داشتم برمیگشتم...که یه پیر زنه از توی یه خنه ی کوچیکی که معمولا مادرای شهدا توی گلزار میرن اونجا یه دفعه صدام کرد گفت دخترم...گفتم بله گفت آش می خواهی؟من که خشکم زده بود گفتم بله بله...بعد رفت یه دبه...تکرار میکنم یه دبه آش آورد داد بهم و گفت ما می خواستیم ببریم ولی چون سنگین بود نبردیم تو ببر..دبه ی آشو گرفتمو فکر کنم بدونین با چه حالی رفتم...هیچ وقت نا امید نشین...بعضی موقع ها ما یه کاسه آش می خواهیم با کمی صبر یه دبه آش به ما میدن...یه دبه...مؤدب



نوشته های دیگران ()
نویسنده متن فوق: » روشن تر از خورشید ( پنج شنبه 91/2/21 :: ساعت 10:7 عصر )

»» نماز بارونی...نمازی با بوی شهدا...

نماز بارونی...نمازی با بوی شهدا...

مثل هر پنج شنبه به مهمونی دعوت بودم...رفتم...اول پیش دایی شهیدم بعد سرداران بی پلاک بعدشم قظعه ی 24 ...دنبال قبر یه شهید میگشتم هر چی گشتم پیدا نکردم...دیگه داشتم نا امید میشدم،سرمو خم کردم که به قاب آهنی یه شهید نخوره و رد بشم همچین محکم سرم خورد که گفتم آخ و برگشتم ببینم که قبر کدوم شهیده یه دفعه چشم خورد به قبر شهید گمشده...انقدر خوشحال بودم که درد سرم یادم رفت...دل میدادمو قلوه میگرفتم...بهم میخندید بهش میخندیدم...ولی یه دفعه دلم گرفت اشکم در اومد،فهمیدم که جوابمو داد...رفتم که نماز جماعتو تو گلزار بخونم ...یه دفعه بارون اومد ...عجب بارونی...جمعیت خانم ها و آقایون که برای نماز جماعت اونجا بودن با صدای یه آقایی که گفت فرشارو جمع کنید به زیر سقف مزار چند شهید هجوم آوردن...هر کی یه حالی داشت،خیلیا دعای فرجو می خوندن...خیلیا حاجت می خواستن... بعضیا هم یه مهر برداشتن رفتن یه گوشه پیش یه شهید نماز بخونن... که نمازشون بوی شهدا بگیره... الحمدالله کما هو اهله...گل تقدیم شما



نوشته های دیگران ()
نویسنده متن فوق: » روشن تر از خورشید ( پنج شنبه 91/2/14 :: ساعت 11:31 عصر )

»» لیست کل یادداشت های این وبلاگ

قلب صبور
به میزبانی مهربانی
سفرنامه ی اربعین
غروب دو خورشید
مسافر کربلا شدم، حلالم کنید.
مسافر نبودم و نیستم در مشهدت
ردپای شهدا...
بهشتی ترین بهشت
پدر با عطر حسین آمد
آل یاسینِ خدا
هوای آمدنتان...
[عناوین آرشیوشده]